همه چی!!!!!!!

 
زار میزنم شاعر : شاهین نجفی
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٠
 

زار میزنم

شاعر : شاهین نجفی

 

از بچه ای که در رحمت زار میزند

از گرگ خسته ی مستتر میان تنم

از بوی تند خشم زنی مثل تو

تا ناامیدی من از مرد بودنم

این جانور که برای تو شعر می شود

در خود فرو ریخته شده گیج می زنم

این گونه گاه رسول رسالت عبث

در چندش مقدس خویش جان می کنم

ما را به نیمه ی پر لیوان چکار

این باقی سمی ست که پیشتر خورده اند

ساقی تمام کن قصه را که رو شده است

انان که خراب تو بودند مرده اند

از بچه ای که در رحمت زار می زند

از گرگ بغض کرده توی پیرهنم

از جنگ من برای فراموش کردنت

از اشک هایت برای فراموش کردنم

بعد از من بشین و به حافظ گریه کن

با یاد بوسه ها ولب و بوی گردنم

بعد از من و این زخم های در گلو

بعد از من و فریاد های مردنم

آلوده کن تمام مردان شهر را

آلوده به این ویروس بیرحم تا

برحجم رنجی که بر ماست بنگرند

آنان که دچار تو بودند مرده اند

از بچه یتیمی که منم و زار می زنم

این عنکبوت کلافه که تار می تنم

این جانور گرفتار در دام خویش

این آنکه به انتها رسیده این منم

 

 


 
 
شاعر تمام شده
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
 


نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره
به «هرگز »ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟ »
به دست های تو در آخرین تشنّج هام
به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی
به شعر خواندن تا صبح بی هماغوشی
به بوسه های تو در خواب احتمالی من
به فیلم های ندیده، به مبل خالی من
به لذّت رؤیایت که بر تن کفی ام...
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام
به گریه در وسط شعرهایی از «سعدی »
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام
دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام
به بحث علمی بی مزّه ام در گوشت
دوباره برمی گردم به امن آغوشت
به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ...
دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه!


 
 
نازلی
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤
 

«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیر ِ پنجره گُل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ ِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»

 

نازلی سخن نگفت;

 

 

سرافراز

دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...


 

 

«ــ نازلی! سخن بگو!

مرغ ِ سکوت، جوجه‌ی ِ مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»

 

نازلی سخن نگفت;

 

 

چو خورشید

از تیره‌گی برآمد و در خون نشست و رفت...


 


 

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...


نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود

 گل داد و

                  مژده داد

                                 زمستان شکست

                                                            و

                                                                 رفت.......................


 
 
مصاحبه
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
 

سلام خدمت دوستان بالاخره بعد ازز مدتها من آپیدم واینبار مطلب مثلا طنز نداشتم بجاش مصاحبه گذاشتم امیدوارم از خوندش لذت ببرید
Engadget : بسیار خوشحالیم که در طی این سالها نشستهای متعددی با آقای بیل گیتس    (Bill Gates) داشته ایم. و برایمان جای بسی خرسندی است که وی را یکی از طرفداران خود بنامیم. آرزو داریم که این آخرین نشست ما نباشد، اما متاسفانه، شاید چنانکه نشست دیگری هم در پیش باشد، این بار ایشان متصدی Microsoft نباشند.
این بار میخواهیم، با ایشان درباره نشست تاریخی شان با استیو جابز (Steve Jobs - مدیر شرکت Apple)، نقشه هایشان برای سازمان خیریه بیل و ملیندا گیتس، و همچنین آینده کاریشان در Microsoft سخن بگوئیم.

از وقتی که برای صحبت با ما گذاشتید، سپاسگزاریم. دیشب در حال نت برداری برای مصاحبه امروز بودم که به فیلم مصاحبه اخیرتان برخوردم که در آن گفته بودید دنبال شغل جدیدی می گردید! فقط میخواستم بگویم که ما در Engadget دنبال نویسنده می گردیم!?
عالیه!
من میدانم که شما اخیراً برای گاردین چند مقاله نوشته اید?
بله! من کارهای شما را هم خیلی دوست دارم?
به هر حال میدانید که مرا کجا باید پیدا کنید!?
البته
(خنده)
من دیدار شما و استیو جابز را از نزدیک نظاره گر بودم. اینکه شما روبروی همدیگر قرار می گرفتید، به نظر من گذشته از اهمیت تاریخی آن، برای بسیاری از مردم هیجان انگیز بود. میخواهم بدانم که برای شخص شما چه احساسی داشت؟ فکر میکنم که خیلی از مردم میخواهند بدانند که این دیدار برای شما طعم تلخی داشته یا بالعکس. من احساس میکنم که به نوعی تلخ و شیرین بوده است!
خوب من به استیو علاقمندم. و همیشه نسبت به برخورد او با صنعت کامپیوترهای شخصی، بسیار احترام قائل بوده ام. به هر حال همانگونه که استحضار دارید، صنعت کامپیوترهای شخصی توسط افراد جوانی پایه گذاری شد که آنرا باور داشتند و همه آنها با هم به رشد آن کمک کردند. من و استیو هم سن و سال هستیم. البته او کمی از من بزرگتر است، و سه سال پس از آنکه نخستین کامپیوتر شخصی تولید شد، وارد این صنعت گردید. استیو، شانزدهمین مشتری مفسر زبان بیسیک من بوده است. من کمودور را شش ماه قبل از آن عرضه کرده بودم، و اگر به خاطر داشته باشید هشت ماه قبل از آن هم TRS-۸۰ را ارائه کرده بودم، که آن زمان Floating Point BASIC را اجرا میکردند. در طی همین سالها هم من شهرت پیدا کرده بودم. و در واقع آن زمان، ما بیشتربا استیو وازیاک (Steave Woziak - از پایه گذاران Apple در کنار استیو جابز) سر و کار داشتیم - استیو جابز هنوز درگیر این کار نشده بود -. استیو واز (Woz) هم در آن روزها سعی میکرد که BASIC خودش را طراحی کند که البته موفقیتی بدست نیاورد.
ما روی پروژه های مختلفی با هم کار کرده ایم. وقتی که استیو، MAC را ارائه کرد، ما رابطه نزدیکی با هم داشتیم. سی نفر در Microsoft و بیست نفر در Apple بر روی رابطهای گرافیکی با هم رقابت میکردند. تجارب خوبی در آن زمان نصیب ما میشد. هنگامی که آنها به سمت حافظه های ۵۱۲ کیلوبایتی رفتند، ما هم رقیب آنها بودیم. آنها فکر میکردند که نرم افزار Jazz یک پیشرفت غیرمنتظره در صنعت خواهد بود، اما ما به آنها نشان دادیم که این Excel است که محصول غیرمنتظره ای محسوب میشود.
من واقعاً معتقدم که استیو مهارتهای منحصر به فردی دارد که من آنها را ندارم. شما کارهای خارق العاده ای از او می بینید که تولیدات متفاوتی را ناشی میشود.
خوب وقتی که آنجا با او روبرو می شدید چه احساسی داشتید؟ استیو به Beatles گفته که او احساس نامانوس و عجیبی داشته است. رقابتی که غیر قابل توصیف و توضیح بوده!
البته! هر کدام از ما شانسهایی داشتیم. من فکر میکنم که من و استیو، افراد خوش شانسی در صنعت بوده ایم، و این رقابت بود که ما را به این موفقیت نائل آورد. ما میدانیم که این گزینه ویژه ای است و آنجاهایی که ما در کنار هم کار کرده ایم؛ به صنعت کمک زیادی شده است. و هنگامی که ما این ارتباطات را کاملتر کنیم، صنعت کامپیوترهای شخصی وارد فاز جدیدی خواهد شد.
در ماههای اخیری که تصدی Microsoft را در دست دارید، چه می کنید؟ آیا بیشتر زمان تان را در سازمان خیریه می گذارنید؟ یا هنوز روی تکنولوژی متمرکز هستید؟
من در حال حاضر بطور تمام وقت، در Microsoft هستم. چه بعنوان رئیس و چه به هر عنوان دیگری. شما میتوانید این موضوع را از کارکنان کمپانی بپرسید. اما اول جولای که بیاید، تغییراتی در پیش خواهد بود. ممکن است در ماه ژوئن حضور من در Microsoft کمی متفاوت باشد. نه به این خاطر که من بر کارهای دیگری تمرکز کنم، نه! بلکه از آن جهت که آخرین ماه کاری من در Microsoft خواهد بود? به هر حال در حال حاضر، من سخت تر از هر زمان دیگری در یک دهه اخیر به کار مشغول هستم.

چیزی روی میزتان مانده که احساس کنید که هنوز شروع نشده یا کاملاً به پایان نرسیده است؟
خوب! تکنولوژی همراه (Tablet) هنوز در مسیر اصلی خودش قرار نگرفته است. تماشای تلویزیون از طریق اینترنت نیز همچنین - البته منظورم فراگیر شدن این تکنولوژی هاست. بطوری که میلیونها کاربر از آنها بهره ببرند-. در حقیقت اینها در مسیر رسیدن به جاده اصلی هستند ولی هنوز در آن قرار نگرفته اند.
وقتی که من برنامه های مختلف را نگاه میکنم، می بینم که ما در بسیاری از موارد پیشرفتهای بیشتری نسبت به دیگران داشته ایم.
یا مثلاً بهره وری، چیزی است که ما هنوز باید بر روی آن کار کنیم.
محاسبه در ابر (Computing in the cloud) موضوع جدیدی است که بررسی میکند چگونه نرم افزار بطور خودکار منابع سخت افزاری را به کار گیرد. این چیز خارق العاده جدیدی است که ما برای سیستم های اطلاعاتی مصرف کنندگان خانگی و تجاری آنرا در دست انجام داریم.
اکنون، دوره زمانی شگفت انگیزی است! من معتقدم که همه این چیزها به وقوع خواهند پیوست. اما به زمان نیاز است. درست همچون تکنولوژی های پزشکی که زمان بیشتری از آنچه که من دوست دارم، برای به نتیجه رسیدن، نیاز دارند.
درباره بهره وری صحبت کردید. من فکر میکنم که Microsoft واقعاً در طی سالیان، بهره وری را از آنِ خود کرده است و بازار را در دست داشته. و این واقعاً پشتوانه محکمی برای Microsoft است. اما با این حال، شما هنوز احساس می کنید که در بدست آوردن بازار مشتریان قصور کرده اید؟ یعنی واقعاً روی مشتریان تمرکز نداشتید اما استیو جابز و شرکت Apple داشتند؟ یا اینکه آرزو میکنید که همه مشتریان دیگر را هم تحت پوشش می گرفتید؟
من فکر میکنم که کلید اصلی، مفهوم کامپیوترهای شخصی و صنعت نرم افزاری است. این چیزی است که ما در سال ۱۹۷۵ بر آن اساس، هسته اصلی شرکتمان را بنا نهادیم. برنامه های کاربردی ثالثی هستند که مصرف کنندگان، آنها را بر روی Windows اجرا میکنند. من فکر میکنم که ما مسیر اصلی را به آنها داده ایم، و شما می بینید که آنها هر روز بهتر میشوند. این نقش کلیدی ما را نشان میدهد. بله! Microsoft خودش برای موزیک و عکس و همه اینها برنامه دارد، اما آنچه که ما را متمایز میکند، این است که ما به نرم افزارهای ثالث هم وسعت اجرا میدهیم. سخت افزارها متنوع هستند، و نرم افزارها هم همینطور.ما به مرزهای تازه ای نیاز داریم که من فکر میکنم، واسط طبیعی و سرویسهای اتصال، میتوانند ما را قادر به حرکت به سمت این مرزهای جدید کنند.
ما بخاطر بازیهایی که مردم بر روی Windowsها اجرا میکنند، به خود افتخار میکنیم. اما حرکت به این مرزهای جدید، میتواند نوید وارد شدن به مرحله جدید را به آنها بدهد.
به نظر من تاکید و اهمیت دادن به شرکتهای دیگر، کاری است ما همیشه بهتر از بقیه آنرا انجام داده ایم و امیدوارم که این موضوع ما را در موقعیت مناسبی قرار دهد.
درباره Windows، یکصد میلیون لیسانس فروخته شده، بدیهی است که مقدار هنگفتی است. اما فکر میکنم در ماههای اخیر، خصوصاً با تبلیغات رسانه ها و وبلاگها، Vista واقعاً در بین مردم ضربه خورده است. خیلی از کاربران به XP بازگشت کرده اند یا حداقل از بازگشت سخن میگویند. احساس نمی کنید که بی اعتبار شده است؟ آیا در طراحی محصول اصلی کمپانی، انتظارات مصرف کنندگان لحاظ نگردیده است؟
من اینطور فکر نمی کنم! هر نسخه ای از Windows امکانات جدید زیادی دارد که مردم از آنها بهره می برند، امکاناتی که با دوام هستند اما گاه سخت!
در گذار از XP به Vista ما چیزهای زیادی برای تغییر دادن داریم. آیا درایورهای سخت افزارها آماده این گذار شده اند؟ آیا ما به روزرسانی را تا آنجائیکه میتوانستیم برای این گذار آسان کرده ایم؟
وقتی که مردم به سمت Vista حرکت میکنند، آنها در کل احساس خوبی دارند. این خوشنودی شاید کامل نباشد، اما احساس خوبی است. به هر حال ما به گذار برای بهتر شدن کارها نیاز داریم.
در حال حاضر درایورها در دسترس قرار گرفته اند. بطور کلی وقتی که ما به محصولی نگاه میکنیم و میگوئیم که ?خوب است!? ممکن است چیزهای خوب بسیاری در آن باشد، اما ما برای چیزهایی که برای انتقال به نسخه جدید لازم هستندذ، بایستی آمادگی پیدا کنیم. بنابراین بازگشت میکنیم تا آماده شویم.
پروسه های سختی در Windows وجود دارد که ما درباره آنها بررسی میکنیم و آنها را آسانتر ارائه میدهیم. نظرات برای ما خیلی مهم هستند. اما Vista محصولی است که امکانات فوق العاده ای دارد. من مردم را به استفاده از آن تشویق میکنم. ما به امکانات Vista افتخار میکنیم!
بله، البته! اما آیا خودتان به شخصه از آن کاملاً راضی هستید؟
من هیچ وقت از هیچ محصول Microsoft رضایت کامل ندارم!
پس این جمله را تصدیق میکنید که ?نرم افزارها هیچگاه کامل نیستند، بلکه فقط کنار گذاشته میشوند?؟
همیشه ویژگی هایی وجود دارند که من میخواهم به نرم افزارها اضافه گردند، یا امکاناتی که دوست دارم، کمی بیشتر به آنها رسیدگی شود.
افرادی که در این کمپانی موفق هستند، کسانی هستند که بطور خنده آوری سخت کوش و مصمم هستند. آنها تقریباً وادار میشوند که کار را رها کنند و در این زمان، اصلاً کار آماده ارائه شده است! اما من در هر محصولی جستجو میکنم و آرزوهایم را برای بهتر شدن آن بیان می دارم.
بخشی از سازمان خیریه بر روی تکنولوژی متمرکز است تا به بالابردن سطح سلامتی در کشورهای در حال توسعه کمک کند. آیا قصد دارید که از آن بعنوان یک شرکت نرم افزاری یا یک کمپانی در زمینه تکنولوژی استفاده کنید؟
البته که نه! مسلماً این مسئله کاملاً متفاوت است. من فکر نمیکنم که کمپانی هایی که در زمینه تکنولوژی فعالیت دارند، همه شبیه به هم باشند. اینجا در سازمان خیریه، شما با تحقیقات آکادمیک، دانشمندان بزرگ شرکتهای دارویی، دولتهای توسعه یافته و در حال توسعه، سازمانهای غیر انتفاعی و? سر و کار دارید که برای عموم فعالیت میکنند.
بزرگترین بخش سازمان خیریه ما به پیدا کردن درمان برای بیست نوع بیماری مختلف می پردازد. مالاریا، ایدز، سل و بیماری های دیگری که بسیاری از آنها در کشورهای فقیر شیوع دارند و برخی از مردم ثروتمند حتی نام آنها را نشنیده اند مانند Visceral و Leishmaniasis.
خوب راهی که ما در پیش گرفته ایم، هماهنگی بیشتر انرژی و منابع است. اما محرّک ما برای این مسیر، بازار نیست. این مسیر نیاز به ابداعات و اختراعات دارد. و چون ما هنوز در مراحل اولیه هستیم، من هم به این گروه پیوسته ام. و میخواهم چیزهای زیادی یاد بگیرم.
من کتابخانه بزرگی از کتب علمی و خصوصاً علوم زیستی جمع آوری نموده ام. در نیمه دوم سال، که بیشتر وقتم را صرف آنها خواهم نمود.
 
شما سازمان خیریه را راه اندازی نموده اید و بطور خارق العاده ای هم به آن کمک مالی میکنید. مسیر اولیه چیست؟ اولین سال سازمان چگونه خواهد بود، و شما آرزو دارید که در دوازده ماه اول چه کاری انجام گیرد؟
خوب من در سازمان بصورت پاره وقت حضور خواهم داشت. آنجا افراد بزرگی هستند که بطور تمام وقت فعالیت میکنند، از جمله پتی استونسیفر (Patty Stonesifer - سرپرست بنگاه خیریه گیتس) و همسر من که وقت زیادی میگذارد.
ما از کمک مالی ۱/۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۶ به ۳ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۹ خواهیم رسید. بنابراین ما در حال صعود کردن هستیم، و این نشان میدهد که ما بلند پروازیم. ما میخواهیم که یک کار غیرمنتظره انجام دهیم، مثلاً کشف یک واکسن جدید، و در این راه شما واقعاً به پول بیشتری نیاز خواهید داشت. اما خوشبختانه اقبال عمومی نسبت به این کارها بیشتر شده است. اجماع سازمان Global، Bono و سازمان ما که به تازگی آغاز شده است، باعث می شود تا بهتر به آنچه که می خواهیم برسیم.
خوب من با روسای سازمانهایی که در این باره تجارب زیادی دارند و بیشتر درگیر این نوع کارها هستند، دیدار خواهم کرد و از آنها برای همکاری دعوت میکنم. همچنین با افراد خیّر و نیک اندیش، نشست خواهم داشت و درباره لذّتی که از این کار نصیب من شده است سخن خواهم گفت، و آنها را ترغیب به همداستانی می کنم. به هر حال، هر کاری که از دستم بر بیاید انجام خواهم داد. اما هدف اصلی سازمان تلاش برای سلامتی دو میلیارد انسان فقیر دنیاست تا آنها هم همچون دو میلیار فرد ثروتمند احساس سلامتی داشته باشند. این هدفی بود که از ابتدا اتخاذ شده بود و من تنها جهت تسریع آن تلاش خواهم نمود.
و اما سوال آخر؛ چه محصولاتی در Microsoft است که دوست دارید قبل از رفتن ناخنکی به آنها بزنید؟
من واسط طبیعی کاربر (Natural User Interface) را دوست دارم و دلم میخواهد که با گروهی که در این باره کار میکنند، بمانم تا آنگاه که وقتش برسد و آنرا در جریان اصلی استفاده قرار دهیم.
جستجو، پروژه عظیم دیگری است که افراد مستعدی در حال پیش بردن آن هستند. افرادی که مردم آنها را نمی شناسند، اما در حال خلق چیزهای واقعاً متمایزی هستند. استیو بالمر (Steve Ballmer - رئیس جدید Microsoft) استارت این پروژه را زده است.
زمانی که در Microsoft نیستم، بر روی نرم افزارهایی برای سیستمهای درمانی و آموزشی فکر خواهم کرد. تا زمانی هم که اینجا هستم، جستجو میکنم ببینم که در این زمینه ها Microsoft چه گامی میتواند بردارد.
به هر حال در این مدّت باقیمانده، فکر کنم شاید در سه پروژه با Microsoft همکاری داشته باشم.
از نشستی که با ما داشتید بسیار سپاسگزارم.
خواهش میکنم. مصاحبه خوبی بود.
موفق باشید.


 
 
سیندرلا ۳
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳٠
 
 
گويند در زمان سلطان محمود غزنوي روزي پسر سلطان که کامبيز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوي سراي برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه اي لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوي جوان و بسيار زيبا بود و زني زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوي جوان پرسيد که در کدام ديار زندگي ميکنند و بانوي جوان تا خواست حرفي بزند آن زن بگفت ما را با تو کاري نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه اي اشرفي از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسي سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافي نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسي رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامي واي............. که چه بوي گندي ميداد ولي وقتي توي جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادري من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافي شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتي نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده ..........
کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صداي مهيببي به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامي نگريست کامي هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سراي آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خيابان ها و دريا ها گذشتند تا به انتهاي مدرس رسيدند و آقا موشه يه خونه قديمي رو نشون داد و گفت که سيندرلا اينجاست
به اونجا رسيديم که اونها يعني کامي و آقا موشه به يه خونه قديمي رسيدند ، يه خونه کاهگلي با ديوارهاي بلند . زنگ زدند و دخترکي مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالي کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امري داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيري کار داري ؟ کامبيز هم گفت برو اي دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراري شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتي وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوي سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلي بد هستيد الهي خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخواني و اين سيندرلا رو با سيندرلاي تو کتاب اشتباه گرفتي در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمي بر سر کامبيز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتي ؟!!!
و دختر که اسمش مهلقا بود گفت اي جوون اين دختر که تو دوست داري ???.?.?.? تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهي موبايلش رو بيارم ببيني تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهاي کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازي ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!!
بوي جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايي امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه اي بي غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولي اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ، اينجوري ميشه که کامبيز خان ما بي خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايي نيفتيد
 

 
 
علائم اعتیاد به اینترنت
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱
 

 

·                                ساعت 4 صبح از خواب بیدار شده اید و برای آب خوردن به طرف آشپزخانه می روید در بین راه MAIL هایتان را چک می کنید

·                                وقتی مودم را خاموش می کنید. احساس پوچی می کنید مثل این که عزیزی را از دست داده باشید

·                                تصمیم میگیرید یکی دو سال بیشتر در دانشگاه باشید فقط برای دسترسی رایگان به اینترنت.

·                                در نامه های پستی هم از SMILEY (مثل :>) استفاده می کنید.

·                                وقتی می خواهید بخندید سرتان را 90 درجه به سمت چپ می چرخانید(به مورد قبلی رجوع شود)

·                                تکالیفتان را به فرم HTML  یا PHP در می آورید و آدرس آن را به استادتان میدهید

·                                سگتان هم برای خودش یک صفحه وب دارد

·                                حتی خوا های شبتان هم به فرم HTML  یا PHP است

·                                سنتان را به صورت 3.X  نشان میدهید

·                                پسرتان جواد را JAVA صدا میکنید

·                                همسرتان را به این صورت صدا میکنید:

AGHAMOON@WORK.MONEY

یا

AYAL@KITCHEN.HOME

·                                آدرس منزلتان را به این صورت روی پاکت نامه مینویسید: HTTP://12.AMIRABAD.AVE/NO.135.HTML

·                                همه دوستانتان یک @  در اسمشان دارند

·                                از این که در یک آگهی ترحیم نمیتوان آدرس WEBLOG  یا E-MAIL جدید مرحوم را نوشت ناراحت هستید

·                                تنها ارتباطتان با افراد منزل از طریق E-MAIL است

·                                انتخاب بین پرداخت قبض آب و هزینه اشتراک اینترنت آسان است باید مدتی بی آبی را تحمل کند (امکان ترک اعتیاد)

·                                خانومتان یک کلاه گیس بر روی مانیتور می گذارد که به شما یاد آوری کند که او چه قیافه ای دارد(برای آقایان) موجب میشود سرتان یک هوو بی سواد بیاورد(برای خانوم ها)

·                                بر رو کنترل تلوزیونتان هم DOUBLE CLICK می کنید

·                                 نیمی از سفرتان را در هواپیما کامپیوتر کیفیتان را بر رو پا هایتان و بچه ها را در جعبه بالای سرتان گذاشته اید

با تشکر از آقا افشین که این مطالب زیبا رو به من دادند
 
 
Sending all my Love to You
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
 

Sending all my Love to You

 

Have you have wondered

If, how, when and where

You would ever find true love

And find someone who cared

 

Sometimes it takes a lifetime

And sometimes you never do

But special things take a while

If they're really true

 

  It didn't take a lifetime

But pain, hurt and strife

And now that I found you

I know it was all worth the time

 

You love me unconditionally

So real and so true

So now I have to wonder

How did l live without you

 

You bring me joy and happiness

In everything you do

And I just want to thank you

And send all my Love to You

 

 

LOVE  WORDS

 

Let these words not only touch your eyes, let them travel through your soul, and let them rest in your heart as you rest in mine…I love you
  

Words alone will never be able to express the depth of my love for you

In case you didn't know, I'll be loving you always and forever

Just when I thought it couldn't get better, you prove me wrong! I love you

Falling in love with you was the easiest thing I've done in my life

Hand in hand and heart to heart my love for you shall never part

Even though we are apart, my love you will never part

I'll love the sun for days, the moon for nights, and YOU for forever

Loving you makes my heart explode with happiness

Rains fall, winds blow, the sun shines... it all comes naturally, just like loving you

Simply said... I love you...

Being with you is like having every single one of my wishes come true

Loving you has been the best thing to ever happen to me

Just had to let you know... you're the best! I love you

There is no long distance about love; it always finds a way to bring hearts together, no matter how many miles are between them

You are the sun in my day, the wind in my sky, the waves in my ocean, and the beat in my heart

I wish I was there to hold you tight instead of just send this loving, "Good Night"

Thank you for being the one who calms all my inner fears

Your love is all I'll ever need

***The source of this text is: www.sare.ir*** 

 

 


 
 
شعر اميد
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠
 

                                            این شعر از یکی از بچه محلها به نام امید هستش

اينم يك شعر در وصف دختران امروزي:::: اخر يه روز تيک مي گيري/ لباساي شيک مي گيري / بابا تو مي کني کچل / تا دماغ تو کني عمل / با همراهت زنگ مي زني / عينک رنگ رنگ مي زني / اين دل و اون دل مي زني / تا به موهات ژل بزني / جنس لباست تريکو/ موزيک الکس و انريکو / جوراباي فسقلکي / روسري هاي الکي / خوشي با اين تيپ خفن / الان قشنگي مثلاv


 
 
عمو فيلتر باف
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳
 

با سلام آقا یا خانم (من) ممنونم از اینکه به بنده اظهار لطف کردید همچنین از آقا آرش(یکی از هم دانشگاهی هام) هم ممنونم که نظر دادین اما من در پایین یه شعر گذاشتم به نام عمو فیلتر باف و بهد از اون متن شعر God is a girl از آهنگهای Groove Coverage رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد

عمـــــو فيلترباف… بله؟ فيلتر منو بافتي؟ بـــــــــله پشت وب انداختي؟ بــــــــله بابا اومده؟ نــــــخير چرا نيومده؟ فيلتر بوده!! عمـــــــو فيلتر باف؟ … بله؟ فيلتر خوب داشتي؟ نـــــخير سرعت خوب داشتي؟ نــــــــخير قيمت کم داشتي؟ نــــــــخير اينترنت ملي هم داشتي؟ بـــــله عمو فيلترباف؟ … بـــــله؟ خيلي مخلصيم هيچي

-----------------------------------------------------------------------

Remembering me, discover and see, all over the world, she's known as a girl, to those who are free, their minds shall be keep
Forgotten as the past, 'cause history will last
God is a girl, wherever you are, do you believe it, can you receive it,God is a girl, whatever you say, do you believe it, can you receive it

God is a girl, however you live, do you believe it, can you receive it

God is a girl, she's only a girl, do you believe it, can you receive it

She wants to shine, forever in time, she is so driven, she's always mine
Clearly and free, she wanted to be, a part of the future, a girl like me
There is a sky, eliminating us, someone is out there, that we truly trust
There is a rainbow, for you and me, a beautiful sunrise, eternally

God is a girl, wherever you are, do you believe it, can you receive it
God is a girl, whatever you say, do you believe it, can you receive it
God is a girl, however you live, do you believe it, can you receive it
God is a girl, she's only a girl, do you believe it, can you receive it
 

God is a girl, wherever you are, do you believe it, can you receive it
God is a girl, whatever you say, do you believe it, can you receive it
God is a girl, however you live, do you believe it, can you receive it
God is a girl, she's only a girl, do you believe it, can you receive
it


 
 
عيد و دانشگاه
نویسنده : مجید درخشان - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧
 

سلام خدمت دوستان عزیز من می خواستم عید نوروز رو به شما تبريك بگم احتمالا من تا دیگه آپ نمی کنم چون داریم می ریم مسافرت اما خدا رو چه دیدی شاید توی مسافرت به یک کافی نت رفتیم و از اونجا آپ کردیم خلاصه مهم اینه که عیده بابانوئل نه ببخشید عمو نوروز برامون عیدی می یاره اما من نمی دونم این عمو نوروز با این اوضاع گرونی برشکست نمی شه حالا بی خیال از اون مهمتر اینه که احتمالا ما امسال 14 به در و 15 به در و 16 به در و 17به در هم داریم اما در پایان می خواستم اگه می شه من رو از نظرات پر مهرتون بی نسیب نذارین مخصوصا آقا افشین که اصلا من را به فیض و کمال می رسانند آقا افشین خواهش می کنم شما هم نظر بده عزیز دل برادر خب من دیگه حرفی برای گفتن ندارم در پایان یه متن جالب براتون میزارم متن کاملا دانشگاهی هستش باور نمی کنید بخونیدش (جالب من که خوشم اومد)

 

1. در یک کلاس درس استاد آن است که زودتر از همه به کلاس میآید و دیر تر از همه میرود!

2. دانشجوی چشم چران +دانشگاه = ازدواج در ترم اول.

3. احتمال نوشتن جزوه توسط دانشجو در کلاس رابطه معکوس دارد با تعداد همکلاسی ها از جنس مخالف .

4. شما به هیچ عنوان نمی توانید بدون هماهنگی وارد دفتر رئیس شوید مگر آنکه دلتان بخواهد

5. افزایش تعداد دانشجویان دختر ارتباط مستقیم دارد با بازدهی بیشتر پرسنل دانشگاه.

6. شما دانشگاه را همانطور میبینید که نیست !

7. ساختمانهای دانشگاه دو دسته اند :

-آنهایی که قبل از کلنگ خوردن افتتاح میشوند(فاز یک )

-آنهایی که هیچگاه افتتاح نمشوند(فازدو)

8. اصل بر این است که دانشگاه تعطیل است مگر اینکه خلافش ثابت شود .

9. به نظر آقای ....شما یا دانشجو نیستید یا یک چشم چران واقعی هستید .(حالا دانشگاه ما که همه پسر هستن چی)

10. احتمال اینکه در دانشگاه چیز یاد بگیرید خیلی بیشتر از آن است که زمین روی شاخ گاو باشد !

11. مسئول حراست در دانشگاه همان است که شما با دیدنش مقنعه خود را پایین میاورید.(مخصوص خانم  ها )

12. برای ازدواج در دانشگاه دو چیز نیاز است :شما و جزوه!!

13. اگر خوشگل و خوشتیپ هستید برای ورود شما به دانشگاه به کارت دانشجوئی نیاز نیست

14. همه کاره کلاس استاد است:

- فقط او حرف میزند و فقط هم خودش گوش میدهد !

 


 
 
← صفحه بعد